تبليغاتX
حقايق شاخدار من - امروزه هنرمند راستين كسي است كه سر خود را با كشتن ساسها گرم مي كند. ( از يك شاعر آمريكاي لاتين)

مسيح، سالوادور دالي

زوربا شخصيت اصلي رمان مشهور نيكوس كازانتزاكيس، انسان را تنها يك جانور وحشي مي داند با اين تفاوت كه جانوران وحشي بر حسب غريزه حياتي خويش توحش را اعمال مي كنند اما انسان تنها جانوري وحشي است كه براي توحشهاي خويش فلسفه بافي مي كند، ايدئولوژي مي سازد و ساختارهاي فكري و ايده آل برپا مي كند. اين تعريف كازانتزاكيس  بسيار منطبق بر وضعيت كنوني بشر است. ديگر از دست هنر نيز هيچ كاري ساخته نيست. اين تند روي و نيهيليسم نيست، برعكس،تقلايي است براي رهايي. رهايي از دست تقليل دادن هاي خشك و متعصبانه اي كه ارباب فكر و سياست امروزه بر اساس آن فرديت بشر را تحت لواي دنياي برتر تا سرحد تجربه مرگ هر روزه و روزمره كردن مرگ سوق داده اند، در حاليكه همه توانايي مردن خويش را نيز از دست داده اند تا حداقل از اين وضعيت كافكايي بحران و محاكمه و انتظار مرگ رهايي يابند. همه پشت معماري شفاف بناهايي كه صفت مدرن را دنبال خود يدك مي كشند با بي عاري و بي خيالي تمام به آمار روبه صعود قتل عام فجيع انسانها مي نگريم و تنها كاري كه از دستمان بر مي آيد آه سردي است كه در ته رنگ يك چاي داغ بعد از ظهر گم و گور مي شود. درست مانند كسي كه آنچنان به بيماري آلزايمر دچار شده كه حتي فراموش كرده است تا با كشتن خويش ، از اين وضعيت نكبت بار بي خاطره رهايي يابد.ما حتي به پايان نيز نمي انديشيم. سكوت نيز از ناگفته هاي شاملويي تهي شده و هر آنچه باقي مانده سيماي تكه پاره ايست كه در پشت نقاب خنده دار رضايتي وهم آلود و به ظاهر شيك خرده بورژوا منشمان پنهان شده است. بي تعارف، بشريت فريب خورده و تنها كاري كه مي كند برهنه شدن روي امواج سيال ماهواره ايست و اي كاش براستي هم برهنه مي شديم. ديگر هيچ خانه اي خانه نيست.هيچ معماري نمي تواند ادعا كند كه براي آسايش بشريت اتود مي زند. آيا براستي شفافيت و سياليت براي بناهايي كه نمي توانند انسان را از هجوم اتمسفر كثيف بيرون در امان بدارند جايز است؟قدرت مانند پدر مهربان، خشونت را همچون پول تو جيبي بين ما فرزند خوانده هاي ولد الزنا تقسيم مي كند. روشنگري به پايان عصر آگاهي بخشي خويش رسيده و حتي ديگر در قالب تعريف سارتر نيز كه معتقد بود شر لازم است، نمي گنجد. امنيت خارج از انسان معني يافته، جايي كه به قول افلاطون پايان مرگ و تراژديست. سياستمداران تهوع برانگيز همه روشنفكران ساده لوح جريان گريز را دور زده اند، مگر غير از اين است كه ما امروزه با آب و تاب براي ديدن روزشمار فاجعه ي قتل عام عريان آدمهاي آشويتس در موزه يهود لحظه شماري مي كنيم؟ما چه راحت بُر خورده ايم كه رنجهاي خودمان را براي بازنمودي بهتر و زيباتر و شايد آوانگاردتر به مسابقه گذاشته ايم. ما را با دردهايمان فاصله داده اند.و اين تنها فرق ما با مسيح و حلاج است. انان با رنجهايشان يكي شدند و ما از دور به دردهايمان مي خنديم.  همه ساختارهاي ازلي و ابدي، كه بشر علاف آنها شده است تنها در اين تسلسل خلاصه مي شود: « مي كشيم و تخريب مي كنيم، تا بسازيم و مي سازيم تا از نو تخريب و قتل عام كنيم.» و زبان اين آخرين زندان انساني ژرژ باتاي به ژاژخايي فرجاميده. نمي دانيم كه بايد چقدر دلمان براي سكوت آرامبخش آدمهاي عصر نوسنگي ، عصر نشانه ها و نمادها تنگ شده باشد. اما با اين وجود مي نويسم حتي اگر نوشتن چيزي نباشد جز ويراستاري كردن در اتاق گازهاي هيتلر و شايد هم تلاشي بي فرجام آنچنانكه سين سيناتوس شخصيت رمان «دعوت به مراسم گردن زني» ولاديمير ناباكوف، كه با التهاب و هيجاني سيري ناپذير در انتظار مرگ بي دليل خويش با گيوتين نشسته بود، همچنان مي خواند و مي نوشت. ديگر راهي براي نجات باقي نمانده جز آنكه در ان اقيانوس بي كران انفورماتيك بي هيچ انتظار فرج و گشايشي شناور بمانيم.       


۱- اشاره به تعريف رابرت ونتوري معمار پست مدرن، در مورد خانه: « خانه ، خانه است»

+ نوشته شده توسط اميد رحماني در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 15:0 |


Powered By
BLOGFA.COM