تبليغاتX
حقايق شاخدار من - داستان كوتاه

پرده را كنار كه مي زنم، قمر همراه با تصنيفي از پريسا در حياط بيست و يك سال دارد، و گلهاي اطلسي پيراهنش را ماهي هاي قرمز حوض به لب گرفته اند. از پله ها كه بالا مي آيد صداي پايش را نمي شنوم.هر چند كه باران نمي بارد اما قمر كه در حياط باشد بوي خاك باران خورده مي دهد هوا.( قمر هر بار كه اين داستان را مي خواند از اين جمله حالش به هم مي خورد.) و من در چارچوب پنجره نيستم، بالاي آينه تمام قدي كه قمر با پيراهني بدون گلهاي اطلسي در آن تكرار مي شود، در قاب عكسي سياه و سفيد موهايم دارد سفيد مي شود. حالا ديگر قمر در آينه پنجاه و يك سال دارد و ( هر بار كه داستان را مي خواند ، به اين جمله كه مي رسد ، آن را مچاله كرده، پرت مي كند گوشه اتاق. دكمه stop كه را مي زند، پريسا سكوت مي كند)و من با موهاي سفيد در قاب عكس نيستم، در حياط مي نويسم: «قمر در قاب پنجره بيست و يكسال دارد و گلهاي اطلسي پيراهنش را باد با خود مي برد. از پله ها كه مي آيد پايين تا به حياط برسد، صداي پايش را مي شنوم.هر چند كه باران نمي بارد اما قمر كه در حياط نباشد بوي خاك باران خورده مي دهد هوا.( قمر هر بار كه داستان را مي خواند به اين جمله مي خندد.) و به حياط كه مي رسد من در حياط نيستم در چارچوب پنجره ايستاده ام.نمي دانم قمر كه لب حوض نشسته مي داند يا نه كه ماهيهاي قرمز از دامن پيراهنش بالا مي روند. حالا ديگر قمر در آينه پنجاه و يك سال دارد و ( هر بار كه داستان را مي خواند به اين جمله كه مي رسد، داستان را مچاله كرده، پرت مي كند گوشه اتاق. دكمه play  را مي زند) و من سي سال است هراه با تصنيفي از پريسا مي گويم:« ول كن، بي خيال شو دختر ، ما هيچوقت نمي توانيم از دايره اين داستان خارج شويم» و قمر_ كه سي سال است در برابر آينه موهايش را مي بافد _ در حياط و خانه اي پر از داستانهاي مچاله شده ، مي گويد: « من ديگر حوصله اين داستان را ندارم.» و سي سال است هر بار مانتوي آبي راه راهش را مي پپوشد و از در كه خارج مي شود صداي پريسا را هم با خودش مي برد.پرده را كه كنار مي زنم مي نويسم:« قمر كه بيرون مي رود، در كوچه بيست و يك سال دارد و من در قاب عكس نيستم ، در چارچوب پنجره تا قمر برگردد موهايم سفيد مي شود. حالا ديگر كسي نبايد در آينه باشد و هيچ ماهي و گل اطلسي هم در حوض. و من فكر مي كنم چقدر حوصله ام سر رفته است وقتي سي سال است در آينه اين داستانهاي مچاله، مردي را سراغ ندارم.( قمر هر بار كه داستان را مي خواند به اين جمله كه مي رسد نمي دانم چه كار مي كند.) و سي سال است هر بار مي نويسم: « قمر كه در بزند ، حتما من از كنار حوض بي ماهي سريع مي گذرم كه در را باز كنم» اما كسي در نمي زند و من فكر مي كنم قمر كه برگشت بگويم دارم داستاني مي نويسم كه با اين جمله شروع مي شود :« پرده را كنار كه مي زنم، قمر همراه با تصنيفي از پريسا در حياط بيست و يك ساله است و گلهاي اطلسي پيراهنش را ماهي هاي قرمز حوض به لب گرفته اند.» پرده را كنار مي كشم.مي روم روبه روي آينه. قاب عكسم خاليست و در آينه كسي نيست با موهاي سفيد.

+ نوشته شده توسط اميد رحماني در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 16:19 |


Powered By
BLOGFA.COM