تبليغاتX
حقايق شاخدار من - شعر

بعضي وقتها كه در آينه جا مي مانم

آنقدر به خودم نمي رسم

كه پاك يادم مي رود

من نمرده ام

از بس كه زنده مانده ام

نمي خواهي پنجره ها را باز كني؟

بگذار بيرون هم هوايي بخورد

بيچاره زندگي

اين همه مدت چه حرفهاي قشنگي

كاش براي گفتن نداشت

موردي هم نيست

عادت كرده ام

هميشه خدا سربزنگاه بي مورد مي شود

كوه به كوه كه نمي رسد

من به خودم كه مي رسد

آنوقت مي بيني

قول مي دهم

آنقدر از تو جا بمانم

تا بشوم شبيه اتفاق قشنگي

كه هيچ وقت برايم نيفتادي

برويم هوايي بخوريم؟

بگذار حال درهم كمي به هم بخورد

بيچاره من

اين همه مدت

چه حرفهاي قشنگي

كاش براي زندگي كردن نداشت

من كه هيچ وقت به خودم نمي رسم

بگذار همه اش در آيينه جا بمانم

چه فرقي مي كند؟

يك تكه باشد،

يا هزار تكه

خداييش دارم خفه مي شوم

صدايم را بالا نمي آورم

كاري بكن

حرف دلم را كه نه ...

چيز گنديده تري بگو

حرف متعفني بزن.

 

+ نوشته شده توسط اميد رحماني در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 16:36 |


Powered By
BLOGFA.COM